content="text/html; charset=utf-8">
|
Saturday, February 26, 2005
خانه ی ما از سر کوچه دومین خانه بود و خانه ی خاله محبوبه، خانه ی اول از آن سر کوچه بود. ما در حیاط خانه ی خاله محبوبه بازی میکردیم که علیرضا آمد و در گوش مریم چیزی گفت. مریم آشفته برگشت توی حیاط دستم را کشید و به سمت خانه سرازیر شدیم. چهره ی مریم چیزی بین گریه و بهت بود. ما میدویدیم ذر حالیکه نمیدانستم چه اتفاقی افتاده. به خانه که رسیدیم سینه ام میسوخت. مریم از من سریعتر میدوید. در حیاط باز بود و من نمیدانستم چرا در باز است. از خانه صدا می آمد. احمد گریه میکرد. وارد خانه شدم. مریم را نمیدیدم. همه میخواستند به هر صورت که شده بیرونم کنند. مامان گوشه ی مبل نشسته بود و آرام گریه میکرد. خواستم وارد پذیرایی شوم که دست مردانه ای راهم را بست. از آن لحظه چیزی یادم نیست تا وقتی که در حیاط را برویم بسته بودند و من کنار در خانه نسشته بودم و فکر میکردم کار بدی کرده ام که در خانه راهم نمیدهند. چهار سال و نیمه بودم. شاید بیشتر از هزار بار تمام این صحنه ها را کنار هم چیدم تا فهمیدم بابا بعد از پنج سال مریضی دیگر بین ما نیست. آن موقع بابا در خانه بود اما مرده بود. چیز دیگری از کل ماجرا به یاد ندارم. نه از بابا نه از چهره اش و نه از صدایش. دیشب و بعد از گذشت نزدیک به هفده سال، برای اولین بار خوابش را دیدم. انگار که رفته بود و حالا میخواست برگردد. حال خاصی داشتیم. من در حیاط ثانیه شماری میکردم که بیاید. طاقت نیاوردم. در حیاط را باز کردم تا سرک بکشم. هوا مثل تمام خوابهایم ابری بود. یک ماشین چند خانه آنطرف تر پارک شده بود و راننده تردید داشت که بیاید یا برود. موهای حالت دار بابا را از پشت صندلی میدیدم. در ماشین را باز کرد و من از وحشت روبرو شدن با او ، سرم را کشیدم تو ، در را بستم و تکیه دادم به در. پله ها را دو تا یکی کردم و آمدم تو. به پهنای صورت اشک میریختم و منتظر بودم. همه بودند. همه ی بچه ها. اما مامان نبود. بابا آمد تو. بدون هیچ احساسی. انگار نه انگار که این همه مدت ندیده بودیمش. به اش سلام کردم و او گفت سلام خانم. گفتم من را نشناختید؟ گفت نه. گفتم منم بابا، مهناز. سرش را تکان داد. گفتم دخترتان. انگار که چیزی یادش آمده باشد برقی از چشمهایش گذشت و بعد از مکثی که به من هزار سال گذشت گفت: من پدرت نیستم ... من فقط تو را به دنیا آوردم. به او حق میدهم. نه من چیزی از بابا بودن او فهمیدم و نه او چیزی از پدری کردن برای من. بابا چند ماه قبل از بدنیا آمدن من مریض شده بود.
مهنــــاز
خواهر ها، برادر ها، بیهوده امیدوارتان نمیکنم به این زندگی عجیب. که من و هم شما خوب میدانیم که دلایل زیادی برای تنفر از این پدیده ی بزرگ هنوز هم با همان قوت پا بر جا هستند. اما در تمام عمرم، به اشکهای یک بازیگر تا این حد ایمان نداشته ام... از این بازیگر هم چیزهایی آموختم امشب. که برای چخوف از دست رفته اش گریست و پهنای صورتش را نمناک کرد. ما، میتوانیم یک پدیده را به یک اعجاز تبدیل کنیم... ما میتوانیم تا نفس داریم راه برویم... ما حتی میتوانیم سرما را ندید بگیریم. دنیای ما، دنیای درون ماست و نه آدمهایی که هراز چند گاهی سر راهمان قرار میگیرند. که گاهی پا بدرون دایره میگذارند و گاهی پا بدرون نگذاشته از دست میروند. دنیای درون من، دنیای درون تو، چیزیست که وادارمان میکند زانو بزنیم... هر جا که دلمان خواست... گاهی لازم است مسیرهایی از فکر را مسدود کرد و من بـــــــاز فکرم را پر از خطهای قرمز میکنم. بی آنکه کسی ببیند... همیشه انزوا را ترجیح داده ام.
مهنــــاز
الا ای طوطی گویای اسرار --------------------- مبادا خالیت شکر ز منقار سرت سبز و دلت خوش باد جاوید ---- که خوش نقشی نمودی از خط یار سخن سر بسته گفتی با حریفان ------------- خدا را زین معما پرده بردار بروی ما زن از ساغر گلابی -------------- که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار چه ره بود این که زد در پرده مطرب --- که میرقصند با هم مست و هشیار از آن افیون که ساقی در می افکند ------- حریفان را نه سر ماند نه دستار سکندر را نمی بخشند آبی -------------- به زور و زر میسر نیست این کار بیا و حال اهل درد بشنو ---------------------- به لفظ اندک و معنی بسیار بت چینی عدوی دین و دلهاست ---------------- خداوندا دل و دینم نگهدار به مستوران مگو اسرار مستی ------------- حدیث جان مگو با نقش دیوار به یمن دولت منصور شاهی --------------- علم شد حافظ اندر نظم اشعار خداوندی بجای بندگان کرد ------------------------- خداوندا ز آفاتش نگهدار حافظم وقت گیر آورده . ما اومدیم تفال بزنیم اون بهمون طعنه زد!
مهنــــاز
هیچکدام از این آدمها به دنیای من تعلق ندارند. دنیایم، کوچک تر از آن است که کسی را غیر از من درونش جای دهد. دنیای من چار دیواری کوچک و چسب ناکیست که جای هزاران انگشت دیوارهایش را کثیف کرده است. آدمها، متعلق به دنیای بزرگتری هستند. جایی که انگشتها ، روی دیوار ها ردی باقی نمیگذارند. آنجا شاید، پشت کلامها حرارتی باشد و پشت رفتار ها جسارتی. شعله های باقی مانده ی کلامهایم به خاموشی میگرایند و در پس دیوارهای لزج، جسارتی نمیابم. در حضور وجدانم، به کسی که هنوز هم مثل باور های کودکی، جایی لابلای ابر ها زندگی میکند، قسم میخورم که از کرده هایم پشیمان نیستم. و همچنین توانایی ترسیم آینده را ، هر چند مبهم، ندارم. احساس ایستادن در نقطه ی صفر را دارم. گذشته، هر چه بود گذشت. خوب یا بد. خاطره انگیز یا دردناک. از این داستان ، فقط بخش آخر باقیست. آنهم انتظار برای روزهای آینده است. به گمانم سخت ترین قسمت همین باشد. چه کسی میداند که آفتاب فردا را خواهد دید؟
مهنــــاز
هاله ی آبی دور صورتت را ندیده گرفتم و از کنارت رد شدم. همانطور که غریبه ها از کنار هم رد میشوند. این روزها سعی میکنم آخرین نگاهت را بخاطر بیاورم. بی نتیجه است. خنده دار هم هست. آخرین نگاه! بگذریم... هوا چقدر سرد شده!
مهنــــاز
بازیگر از زیر میز درآمد. نگاههاي همه ثابت روی صورت بازیگر مانده بود. چند نفری در ردیف آخر، با مردمک های گشاد شده و چشمان باز به خوابی عمیق فرو رفته بودند. او ، همه را زیر چشمی میپائید و به نقش نفرت انگیز خود ادامه میداد. من، نفسم را حبس کرده و منتظر پایان نمایش بودم. بازیگر به زیر میز رفت. ما، همگی راهی خانه شدیم.
مهنــــاز
|
Archives January 2004 February 2004 April 2004 May 2004 July 2004 October 2004 November 2004 December 2004 January 2005 February 2005
|